یک داستان عبرت آموز
مدتی است اشباح اطرافمان را پرکرده اند . در همه جای زندگیمان سرک می کشند . گاهی حضور خود را یادآوری می کنند . می خواهند تا ما با ملاک های آنها زندگی کنیم ، راه برویم ، حرف بزنیم و حتی نفس بکشیم . البته اشباح تنها نیستند . بعضی ها از آنها که رگ و ریشه ای ندارند و یا حاضرند خود و ریشه هایشان را بفروشند ، مزدور اشباح می شوند . مزدورانی که ادا و اطوار مسلمانی را نیز زینت بخش رفتارشان کرده اند . مزدورانی که ربطی البته به دین و اسلام و انسانیت و حتی شرف ندارند .اینها فقط مزدورند . همین ! رفتار و زندگی و همه چیزمان را کنترل می کنند و هر جا که از مسیر دل های بیمار ایشان خارج شویم تذکری هم میدهند . البته درک ذکرشان بصیرت هم میخواهد !!! اشباح که تکلیفشان معلوم است ؛ اما روی سخن با این مزدوران بدبخت است ؛ که خود را به ارزانی دنیا فروخته اند . اینان که با لعاب تقدس ، خرقه دین را نیز وارونه پوشیده اند .
پدربزرگم (پدر پدرم) که به آمیرزا معروف بوده ، تا قبل از سال 42 یعنی همان انقلاب کذایی شاه و ملت در روستای کبوترخان کبکبه و دبدبه ای داشت . به نوعی کدخدا بود . ملاک بود و البته خوش گذارن . از همه خوشی های دنیا شکار را بیشتر دوست داشت . سه زن رسمی داشته است . 11 فرزند . می گویند بسیار بخشنده بوده ، طوری که در همان سالها قحطی آمده و مردم ظرفی را به در خانه آمیرزا می بردند و وی به اندازه پر شدن ظرف در آن سالها به مردم جو و گندم می داده است . یا نقل است که مسافرانی که آن سالها که هنوز ماشین و موتور و جاده نبوده به روستای کبوترخان میرسیدند برای ماندن در روستا شب را مهمان خانه آمیرزا بوده اند . پس از اینکه شاه اموال ملاکان را بین مردم تقسیم کرده آمیرزا هم به کرمان کوچ کرده و تا سال 74 همانجا ساکن بود .از عادات وی این بود که هر روز صبح صورتش را اصلاح می کرد و لباس بدون اتو نمی پوشید . در همان سال 74 وی در اثر استعمال سیگار از ناحیه ریه دچار مشکل می شود و به توصیه پزشک از سیگار منع می شود . ولی خبر بیماری ریه آمیرزا به روستای کبوترخان نیز می رسد . نقل می کنند یکی از اهالی که اتفاقا سید نیز بوده است هنگام شنیدن خبر بیماری آمیرزا در جمعی می گوید " آمیرزا به سادگی نمی میرد . باید بدنش کرم بزند تا بمیرد " . ظاهرا اشاره وی به تعداد عیال آمیرزا یا وضعیت اموال قبل از انقلاب وی بوده است . و تفکر رایج اوائل انقلاب در مورد ثروت و توانمندان .
خلاصه آنکه در سال 74 آمیرزا شبی دچار بیماری می شود و با دو سه تا نفس عمیق دنیا را ترک می کند . بعدها شخصی نقل کرد وی را در خواب می بیند که با همان وضعیت دنیا با لباس مرتب و صورت تمیز و اصلاح شده در حال قدم زدن است و در بین اهالی تعبیر شد که وی در آن دنیا هم توانمند است . اما سید قصه ما که آن جمله بالا را در جمعی به زبان آورده بود ، چند سال بعد از دنیا رفت . وی که چند روزی در خانه خود تنها مانده بود و بچه ها هر کدام به این خیال که وی در خانه دیگر فرزندان است ، به وی سر نزده بودند ، در خانه خود بر اثر سکته از دنیا می رود و چند روز در همان حال می ماند . وضعیت جسدی که چند روز روی زمین می ماند توضیح دادن ندارد .
مراقب رفتارمان و زبانمان باشیم . در مورد رفتار دیگران قضاوت کردن کار ما نیست . ما نه دانش کافی برای قضاوت در مورد دیگران داریم و نه آگاهی کافی از وضعیت و رفتارهایشان را . خود را مقدس و عین دین ندانیم . دین ، تفکر ، اندشه ، رفتار و سایر ویژیگی های دیگران تا وقتی که مخل آسایش و آزادی های سایرین نباشد مورد احترام است . تحمیل آنچه شما می اندیشید به سایرین غیر عملی است . حتی خداوند نیز در قران آورده است : "لا اکراه فی الدین " . حتی دین هم تحمیل کردنی نیست . مشت بر سندان کوبیدن است . شما مزدوران و اشباح که ادعای دینداری نیز دارید بهتر است در رفتار پیامبر اسلام کمی تامل کنید . مثلا داستان منع شراب را بخوانید . منع شراب در اسلام از مرحله شرب خمر عمومی تا مرحله منع شرب خمر و حرام شدن آن سالها به طول انجامید . بدین معنی که اصلاح جامعه با روشهای سلبی شدنی نیست . تنها با ایجاد فرهنگ و با رضایت قلبی قابل اجراست .

